تبليغاتX
بومرنگ « - عشق
بومرنگ «
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
نگارش در تاريخ شنبه 24 مرداد1388 توسط شجاع رضا انوری

عشق!

عشق اگرچه مي‌سوزاند ، اما جلاي جان نيز هست . لحظه‌ها را رنگين مي‌كند . سرخ . خون را داغ مي‌كند . آفتاب است . فراز و فرود جان . كشف تازه‌اي است از خود  ، در خود . ريشه‌هاي تازه در قلب به جنبش و رويش آغاز مي‌كنند. در انبوه غبار باطن موجي نو پديد مي‌آيد . چيزي ناشناخته است عشق . خود را مگر در گمشدگي بازيابد . چگونه اما عشق مي‌آيد؟ نمي دانم . چشم كدام سر ، تاب بازنگاه آذرخش داشته است ؟

از كجا مي‌رويد ؟ در كجا جان مي‌گيرد ؟ در كدام راه پيش مي‌رود؟ رو به كدام سوي؟ نمي‌دانم. ديوانه را مگر مقصدي هست؟ بايد جان برآشوبد .

هر انسان نهري خود رونده است به هر سوي كه نيروها و خواست‌هايش مي‌كشانندش. كه هر آدم ، رودي‌ست . كه هر آدم ، جهاني‌ست. نه مگر كه در هر آدم رواني مي‌جوشد؟ و چيست روان در تن؟ بازتاب غريوي در دالاني هزار خم. گم . دور . نالان . خروشان . تار . ناپيدا . ناشناخته . خاموش . ژرف . باژگون كننده . فوراني بي امان. به كشمكش و پيچ و تابي دايم. نهفتي از آشوب و غوغا .

با اين‌ حال جلاي جان اگر نيابي ،  خنجر مژگاني اگر به قلبت نرفته باشد ، مي‌شود كه احساس نيستي نكني؟

نه ! هستي و احساس نيستي مي‌كني. احساس نيستي مي‌كني و هستي. مي‌خزي ، خاري هستي خشك  و بر كناره مي‌خزي. خشكي و خشكي. نم بر تو مي‌بارد اما جوانه‌اي در تو نمي‌رويد. باد بر تو مي‌وزد اما تو را به پهنه‌ي تازه‌اي ، به ورطه‌ي تازه‌اي نمي‌كشاند. نور بر تو مي‌بارد اما در تو چيزي نمي‌زايد. هستي ، اما نيستي. نيستي ، اما به ناچار هستي. در چنبره‌اي از شرم و ناتواني و بيگانگي ، هستي.

در اين جهان گرد و فراخ ، كم آدمي رهاست ، آزاد است. هر تنابنده گرفتار در گرفتار است. پنداري مردمان در تار عنكبوتي بي‌پايان گرفتار آمده‌اند. هر تن ، بندي‌ي تني ديگر ، چيزي ديگر. شانه‌هايشان بسته شده است. دست‌هايشان بسته شده است. مغزهايشان ، زبان‌هايشان بسته شده است. بسا صد ساله مردماني ، درون همان چار ديواري‌اي كه پاي بر جهان نهاده‌اند ، سر بر خشت مي‌گذارند. بندي‌ي خشت و ديوار.

من اما بندي خشت و ديوار نخواهم بود. سئوال اينجاست :

براي تغيير از كجا بايد آغاز كرد ؟ دنيا كه چنين گسترده است . از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه مي‌شناسم. اما سرزمين من هم بسيار پهناور است . بهتر است از شهرم شروع كنم. اما شهرم نيز وسيع است. بهتر است از خيابانم آغاز كنم . نه .

از خانه ام . نه .

از خانواده‌ام . نه .

از خودم.

آري از خودم آغاز خواهم كرد.

انسانم من !

درباره وبلاگ

حالا که پیر می شوم
که بترسم
میان بازوان این همه کلمات
که پیر می شوم
و ردیف های سرفه و ...

سینه صاف نمی شود.
لق می زند میان
انارهای رسیده
و زل می زنی
انگار برای همیشه
عکس مرا درون قاب.
...
و میان این کلمات محو
رد پای پیری ام را
برف می پوشاند.
.....................................................................................
بومرنگ را با هفت o نوشتم تا يادآور هفت هنر و از جنبه‌اي با مفهوم سمبليك عدد هفت همبستر باشد. نيز اين كلمه تركيبي از دو كلمه‌ي بوم و رنگ است كه مواد اوليه‌ي نقاشي را تشكيل مي‌دهد.

در ديگر سو بومرنگ وسيله‌اي‌ است كه بوميان استراليايي براي شكار به كار مي‌بردند كه البته در معنا مي‌توان رفت و برگشت افكار و ديدگاه‌ها و تبادل نظر را به آن الصاق كرد. به نوعي گفت و گوي اين طرفي‌ها با آن طرفي‌هاست و شكار فربه ما، «انديشه» است.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


<-PostTitle->



قالب وبلاگ